آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سه شنبه11آبان 95

سلام  بر دوستان عزیزمان و گل هایشان و همچنین گل های خودمان. انشاءالله هر کجا هستین خوش باشین. این روزها با زنگ ساعت 4:50دقیقه صبح  آغاز می شود البته ابتدا بنده، بقیه با فواصل زمانی  که من کوله های آویسا و علی و ظرف غذای  خودمان و همسرجان و لقمه صبحانه آویسا و چای شیرین درست کردن  و  بقیه امور را انجم می دهم از خواب نازشان بیدار میشوند  و بماند در این وسط غرغرهای آویسا خانم و هر صبح به برنامه ای تمام تلاشمان برای زود بیرون رفتن از خانه بی فایده میسازد یه روز سر لباس و یه روز سر لقمه.  گفتیم لباس یادمان آمد که تا همین دیروز مدرسه محترم هنوز لباس فرم رو تحویل ندادن و  کلاً سر لب...
11 آبان 1395

یکشنبه11مهر 95

سلام به همه دوستان گلم . امید است همیشه خوش باشید. بعد از کلی صبور بودن و انتظار بالاخره از مدرسه عدالت عزیز پیام فرستادن و روز یکشنبه 4مهر قرار شد دخترمان را برای اندازه گیری لباس به مدرسه ببریم . ساعت 10صبح آویسا خانم رو به مدرسه بردم و کل اکیپ مهد اونجا تشکیل شد و حیاط مدرسه مکانی شد برای سوت و جیغ و هورای کودکان ما و همچی همدیگر رو صدا میزدن انگار نه انگار ساعتی پیش در مهد در کنار هم بودن. ما هم استادانه خودمان را میزدیم به اون راه که کی کجا ، اصلاً چه صدایی چه حرکتی. خلاصه با تدابیر بنده و برخی مادران کمی از سروصداهای بچه ها کم شد و بعد صفی لباس ها اندازه گیری شد و برگشتیم اداره. و هنوز در انتظار خبری از ایشان جهت شرکت در جش...
11 مهر 1395

چهارشنبه31شهریور95

سلام به دوستان گلم  انشاءالله که خوب و خوش باشین و عیدهای قربان و غدیر هم برشما مبارک باشه و هر جا هستین خوش و خرم باشین. این روزهای ما میگذرد کمی خسته . گفتم کمی خسته از آن جهت که خواب های شبمان از سر لطف پسرجان کماکان بی نظم می باشد و تا صبح چند سفر چشمان مبارک را نیمه باز می کند و با حالتی :مامان! سیر. حرف زدن هاش هم تقریباً کامل شده و البته حرف گوش کردن هاش ضعیف. همش در حال نزاع با خواهرجان بخصوص در موقع خواب می باشن و من و بابا رضا متاصل در این میان. با همکلاس سابق خود یعنی آیلین خانوم بسیار ایاق شده و کلاً حواسش بهش هست. جالب در زمانی که همکلاس بودند بسیار کشمکش و کنتاک داشتن از قدیم میگن د...
31 شهريور 1395

شنبه13شهریور95(آن چه گذشت)

تولد پسرکمان از آنجا که همزمان با مسافرت مان به شمال شد لذا تولدی کوچک برایش گرفتیم که جزییات و تصاویر آن در پست های قبل به سمع  و نظرتان رسید. اما از آنجا که خانواده همسرجان برایشان تولد نگرفته بودیم بر آن شدیم که مجلسی من باب تولد برای پسرکمان مهیا کنیم و اینچنین شد که جمع ضربتی های عزیز در 4 شهریور در منزل مان گردهم آمدند. روزی که آویسا با پدر گرامش تشریف بردن اداره به خاطر دخترک رئیس محترمشان که چند صباحی  بود دلشان می خواست آویسا برای بازی با پدرجانشان بروند اداره و به دلایلی من و همسرجان مخالف بودیم  ولی آنروز به خاطر تلفن رئیس شان با خودشان بردند و همانطور که حدس زده بودیم کشمکشی بود بین شان و در آن میان آوی...
13 شهريور 1395

شنبه 30مرداد95

سلام به همه دوستان خوبم و گل های کوچک خودم . گرمای تابستان داره زورای آخرش رو میزنه و صبح ها هوا کمی خنک شده. آویسا خانم مراحل اولیه ثبت نام خودش رو انجام داده البته با هزار مکافات آزمایش و نمونه گیری و نتیجه آزمایش  و کمبود ویتامین دی و زدن آمپول کلاً پروژه ای بود برای خودش. کلاس شنا آویسا خانم هم همچنان پابرجاست که اونم برنامه  ایه برای خودش. همیشه باید قبل شروع کلاس با آویسا خانوم صحبت کنم  تا کلاس  رو جدی بگیره. در یکی از روزهای مرداد هم بردمش و موهاش رو کوتاه کوتاه کردم. اولش پشیمون شدم ولی بعدش دیدم چقدر راحت شد بچه م.هم برای خودش راحته هم وقتی میره استخر. علی کوچولو هم این روزا حرف زدن...
30 مرداد 1395

شنبه 16مرداد95(باقی عکس های تعطیلات)

اینم عکس های دنیای بازی و عکس پرسنلی جیگرم... دنیای بازی این روزها پستانک را از علی گرفتیم و ایشان عین آمار موقع خواب بعد از تناول شیر می گوید:مامانی!پوسوئک. اینم روش جدید خودش که جایگزین پستونک کرده پا در کفش بزرگتر کردن یعنی این   ...
16 مرداد 1395

شنبه16مرداد95(تعطیلات تابستان 95)

تابستان خود را چگوه گذراندید... اولاً همه دانش آموزان میدانیم که که تابستان فصلی گرما و تعطیلی مدارس است و ... یادش بخیر انگار همین  دیروز بود و چه زود درگیر امروز شدیم و چشم به راه فردا ثانیه  های زندگیمان را می گذرانیم. گاهی به شادی گاهی به غم گاهی آرام و گاهی طوفانی. گاه با گلکانمان گاه به تنهایی... انشاءالله هر چه باشد خوش باشد و هر جا هستید خوش باشید. تعطیلات تابستان امسالمان از 31تیر آغاز شد و قرار بر 10 روز تعطیلی و البته بعداً به دلیل بی برنامگی مهد عزیز به دوهفته افزایش یافت . اول قرار بر مسافرت بر دهه اول بود و با بوجود اومدن ملاحظاتی به هفته دوم موکول شد. ثبت نام دخترکمان در پیش دبستانی و با...
16 مرداد 1395

دوشنبه21تیر95

بعد سفری سه روزه و پرترافیک اومدیم تهران. با اینکه به قول خودمان خیلی زرنگی کردیم و یه روز زودتر مرخصی گرفتیم که زودتر بریم و زودتر برگردیم تا به ترافیک نخوریم و چقدر هم به ترافیک نخوردیم.جاده های شمال کم مونده بود بترکه .من که کم کمداشتم قاط میزدم علی عزیزم که آخراش بی طاقت شده بود. خلاصه رفتیم شمال . ولی به جاش همش بارون بود و خنکی و آدم به وجد میومد. ولی داخل شهر پرترافیک و نمیشد  کاری کرد. البته خداروشکر روز اول بابا رضا آویسا خانم رو برد ساحل شن بازی. خوب شد رفت و شن بازی کرد چون با ترافیک روزای بعدش نمیشد جایی رفت.  دختر و پسرمان هم کلهم در حیاط خانه باباحاجی پلاس بودند و همش دور ش...
21 تير 1395

شنبه 12تیر95

سلام به همه دوستان خوبم به گلکان خودم و به هوای گرم تابستان که هر روز گرمتر می شود و طاقتمان طاق تر و مبهوت در این میان که چه کنیم و دقیقاٌ در گرمای ظهر باید به دنبال گلکانم بروم  و بعد آن به دنبال بابا رضا و درمیان فاصله ای است که مجبورم در حیاط مهد منتظر بمانیم تا آنها کمی بازی نمایند تا آقای پدر کارشان تمام شود که بعد ما برویم دنبالشان. البته این خود زمانی است برای آویسا خانم و علی آقا تا کمی بازی بنمایند. علی که کل بازیش به بدو بدو و آویسا هم به کوبیدن کپه خاک مشغول می باشند. آویسا خانم تقریباً کلاس شناشان دوره نخست خودش رو به اتمام رسانده  و دوره جدید در هفته آینده آغاز می شود و فعلاً به شنا دوچرخه تسلط د...
12 تير 1395

احوالات علی کوچولو9خرداد95

  علی کوچولوی ما که این روزا دوران بد شیرین زبونیشه. همه کلمات رو شکسته بسته تکرار میکنه. شخصیت ها رو کاملاً میشناسه از دبا، آگله(غزاله)، نسین(نسرین)، اضا(رضا)، ننس(نرگس که همکلاسی ایشان می باشد و در صبحی که در مسیر مهد بودیم با دیدن ایشان گفت:مامان!ننس)،عمه کبان(ارغوان)، آگاجون(که هر وقت میگه یاد قیلم عروسی به سبک ایرونی میافتم)، عسیس(عزیز)، پاچو، بیشین، باوو(بادوم)،پسی(پسته) و بسیار لغت دیگر که در ذهنم نیست. روز 16 اردیبهشت هم که مبعث بود علی آقا برای اولین بار رفتن سلمانی و موهای مبارک رو اصلاح فرمودند.قابل ذکر است که عین آمار پدرشان سرشان رو یه ربع نگه داشتند تا آقای آرایشگر بتونه کار خودش رو انجام بده. بعدش هم که اومدن ...
9 خرداد 1395